تبليغاتX
فوتبال روز ایران
ورزشی
خدایا به امید خودت از نو شروع می کنم.

 

هرکه سودای تو دارد چه غم از هرکه جهانش

نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد

بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 7:47  توسط ابوالفضل  | 

نخواستم با غم بسازی نخواستم هیچی نگی

نخواستم درد دلت رو دیگه با هیچکی نگی

آخه عشق اجباری نیست تو زندون من نمون

حالا که فکر رفتنی دیگه از موندن نخون

تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد

برو فردام مال تو دیگه اینجا برنگرد

بدون من بعد من دلتو هرجا جا نذار

غم با من بودن تو منبعد یادت نیار

اگه شونت تکیه گامه پس چرا من تنها شدم

چرا هر لحظم همیشه منم تنها با خودم

یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم

چقدر قصم خنده داره چقدر بیتاب دلم

تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد

برو فردام مال تو دیگه اینجا برنگرد

بدون من بعد من دلتو هرجا جا نذار

غم با من بودن تو منبعد یادت نیار

اگه شونت تکیه گامه پس چرا من تنها شدم

چرا هر لحظم همیشه منم تنها با خودم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 8:9  توسط ابوالفضل  | 

نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد
ولی فریادم رو نشنید که داره دیر میشه برگرد.
آی به گوشش برسونید کسی جزمن نمی تونه
کوله بار آرزوشو روی دوشش بکشونه
این همه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه
من که جاشو پر نکردم شاید اصلا نمی دونه
آی به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه
نمی تونم بی تفاوت رو گذشته پا بذارم
اون که پاره تنم بود چه جوری تنها بذارم
آی به گوشش برسونید کسی جزمن نمی تونه
کوله بار آرزوشو روی دوشش بکشونه
این همه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه
من که جاشو پر نکردم شاید اصلا نمی دونه
آی به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه
نمی تونم بی تفاوت رو گذشته پا بذارم
اون که پاره تنم بود چه جوری تنها بذارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 11:2  توسط ابوالفضل  | 

آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمی کنم

چون با توام پیش کسی سرم رو خم نمی کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:56  توسط ابوالفضل  | 

تیم ذوب آهن در هفته پایانی نیم فصل اول توانست با تساوی ۲-۲ مقابل فولاد اهواز به عنوان قهرمانی نیم فصل دست پیدا کند.

در دیگر بازیها استقلال تهران در یک بازی یکطرفه توانست ۵-۰ پیام مشهد رو ببره.

تیم پیروزی هم ۲-۱ راه آهن رو برد.

پیکان در ادامه ناکامی های خودش در قزوین ۱-۱ با مس کرمان مساوی کرد.

ابومسلم در مشهد ۲-۲ مقابل ملوان متوقف شد.

مقاومت شیراز با یک گل تیم سپاهان اصفهان رو برد.

استقلال اهواز هم با یک گل تیم برق شیراز رو شکست داد.

صبای قم با دو گل تیم سایپا رو شکست داد.

و بالاخره داماش گیلان پس از مدتها نتیجه نگرفتن توانست با یک گل تیم پاس همدان رو شکست بده.

در پایان نیم فصل ذوب آهن با ۳۳ امتیاز اول شد.

استقلال با ۳۱ امتیاز دوم

پیکان قزوین با ۳۰ امتیاز سوم

و پیروزی با ۲۹ امتیاز چهارم شد.

در پایان نیم فصل استقلال با ۳۷ گل زده بهترین خط حمله و مقاومت شیراز هم با ۱۷ گل بهترین خط دفاع رو داشتند و آرش برهانی از استقلال هم با ۱۲ گل زده بهترین گل زن رقابتها شد.

ضمن اینکه نیم فصل دوم هم با بازی استقلال و ابومسلم که ساعت ۱۴ امروز در ورزشگاه ثامن مشهد برگزار میشه شروع میشه که با توجه به شرایط خاص دو تیم به نظر احتمال برد استقلال بیشتر به نظر می رسه.

اما در این نیم فصل تیم استقلال در پایان هفته پنجم در جایگاه هفدهم قرار داشت اما بعد از این هفته با بازیهای خوب توانست به خوبی خودش رو در جدول بالا بکشه و اگه باخت به فولاد اهواز نبود الان قهرمان نیم فصل اول شده بود به هر حال استقلال در نیم فصل دوم بازیهای سخت خارج از خانه ای داره که باید دو بار به مشهد بیاد و با ابومسلم و پیام بازی کنه در شیراز با تیم های برق و مقاومت در اهواز با تیمهای استقلال اهواز و فولاد و در اصفهان با تیم های ذوب آهن و سپاهان و در قزوین با تیم پیکان بازی کنه

اما خوب شرایط خوب استقلال در این هفته ها می تونه نوید بخش این مسئله باشه که استقلال دوباره داره به اوج می رسه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 8:16  توسط ابوالفضل  | 

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:52  توسط ابوالفضل  | 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پرواز بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی بخرد و یک بسته بیسکوئیت نیز خرید . او بر روی یک صندلی دسته دار نشتس و در آرامش مشغول خواندن کتاب شد در کنارش یک بسته بیسکوئیت بود و مردی که روزنامه می خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت متوجه شد که مرد هم بیسکوئیت برداشت و خورد . پیش خود گفت : چه مرد بی ادبی بدون اجازه و با کمال پررویی از بیسکوئیت های من می خورد. ولی این ماجرا تکرار شد هربار که او یک بیسکوئیت برمی داشت آن مرد هم همین کار را می کرد . وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود پیش خود فکر کرد حالا ببینم این مرد بی ادب با این یک بیسکوئیت چه می کند. مرد بیسکوئیت را نصف کرد و نصف آن را خورد و نصفش را برای زن گذاشت . این دیگر خیلی پررویی می خواست. زن هم با عصبانیت آن را خورد . چند دقیقه بعد بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان پرواز آن زن فرا رسیده است . زن وسائلش را جمع کرد کتاب را به داخل کیفش گذاشت و با عصبانیت همراه با نگاهی تند به مرد از آنجا دور شد . در داخل هواپیما نیز عصبانی بود اما وقتی که عینکش را برداشت تا داخل کیفش بگذارد متوجه شد که بسته بیسکوئیتش بدون اینکه باز شده باشد در داخل کیفش است . خیلی از خودش بدش آمد اما دیگر وقتی نبود که از آن مرد عذرخواهی کند. در واقع او یادش رفته بود که بیسکوئیتش را بیرون بیاورد و آن مرد در نهایت متانت و فروتنی بیسکوئیتش را با او قسمت کرده بود بدون اینکه به او چیزی بگوید حتی آخرین بیسکوئیت را نیز تقسیم کرده بود.

باید به خاطر داشت که چهار چیز است که دیگر برنمی گردد:

۱- سنگ پس از رها کردن

۲- حرف پس از گفتن

۳- موقعیت پس از پایان یافتن

۴- و مهمتر از همه زمان پس از گذشتن.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:12  توسط ابوالفضل  |